|
|
|
|
|
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده!
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم . ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد ! بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم! صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات ! پرسید مامانت خانه نیست ؟ پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟ پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد. بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم. خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟ سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم. قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .. |
||
|
|
|
|
|
روزگاری اساس دین بر روی ترس بود و امروز پایه آن بر امید استوار است. هنوز هم پایه دین بر روی ترس است. ما برای عشق به زندگی طالب خلود و بقا نیستیم بلکه برای ترس از مرگ طالب آن هستیم. غالبا از زندگی و زحمات دائمی، بیماری ها، ناامیدی ها و نگرانی ها خسته می شویم و مانند سزار فکر می کنیم که دیگر به حد کافی زندگی کرده ایم. حیوانات از مرگ نمی ترسند زیرا جز در لحظات فرار که می بینند که حیوان دیگری گرفتار مرگ شده از آن سر در نمی آورند تا آنکه مرگ خود آنها را دریابد و آن وقت هم برای اظهار نظر خیلی دیر است. هنگامی که حیوان انسان می گردد و حافظه اش تکمیل می گردد و شروع به پیش بینی می کند به وجود مرگ پی می برد، در این هنگام است که برای آرامش خاطر خود بقا و خلود را اختراع می کند. ویکتور هوگو می گوید زادن یعنی محکوم به مرگ شدن در مدتی نامعین. ترس از مرگ آغاز دین است. لذات فلسفه ص430 ویل دورانت |
||
|
|
|
|
|
تشنه چشماتم منو سیرابم کن
منو با لالایی دوباره خوابم کن بگو این آرامش تا ابد پابرجاست حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست |
||
|
|
|
|
|
خیمه میخواهم زنم زین خانه در صحرای عشق تا به کام دل بنوشم ساغر صهبای عشق در کنـار عاشقــان پاکبــاز باوفــا پر کنم از بحر وحدت کوزه و مینای عشق جان شیرینم اگر ترک تن خاکی کند بر تن جانم بپوشم جامه زیبای عشق یا نهد از روی منت پای بر فرق سرم یا نهم از بهر عزت من سر اندر پای عشق نور خورشید محبت جان و دل روشن کند بگذر از موسی بیا بنگر ید بیضای عشق هر که را دیدم به نحوی دامنش آلوده بود زاهدان رسوای دین و عاشقان رسوای عشق کی شود در نزد جانان بذل جان و دل قبول تا ندادی سر به رغبت بر سر سودای عشق این همه نقش صور از خاک تا افلاک و عرش در ازل پیدا شدند از سّر ناپیدای عشق چند پرسی ز ابتدا و انتهای کائنات گوهر ار خواهی بزن امروز بر دریای عشق عقل و هوش و دانش و دین ، فکر و تدبیر و خرد جمله طفلانند نزد پیر حکمت رای عشق فرّخ، این تن ، گوهر جان تو را بلعیده است این صدف بشکن برآور لؤلؤ لالای عشق |
||
|
|
|
|
|
قصه از کجا شروع شد، از گل و باغ و جوونه، از صدای مهربون و یه سلام عاشقونه
اومدم به مهربونی، که بگم با تو یه رنگم، تا بگم چه نازنینی ای شکوفه قشنگم ای سلام عاشقونه، ای عزیز آشیونه، عشقمون کاشکی همینجوری بمونه
تقدیم به آویشن عزیز |
||
|
|
|
|
|
پای راست شما خطاکار است میدانید چرا؟ در حالی که پشت میزکارتان نشسته اید پای راستتان را از زمین بالا ببرید و در جهت عقربه های ساعت به صورت دایره ای بچرخانید و همزمان با این عمل با دست راست خود عدد 6 انگليسي را در هوا بنویسید. مشاهده خواهید کرد که پایتان نیز جهت حرکت خود را تغییر می دهد. با تشکر از پورنگ عزیز |
||
|
|
|
|
|
You, too, have something the world needs, do it with enthusiasm and you will experience new joy in living The old story of how the young man, watching the boiling kettle on his mother's kitchen stove, noticed how the lid rose and fell in response to the steam that was struggling to escape, and then used the inspiration that came to him for making a radical advance in the construction of steam engines, has in it more than one point to think about. Not only was the water boiling in the kettle. The inside of the young man's head was also boiling with activity After a childhood that had not appeared to be in any way above the ordinary, James Watt had become interested in mathematics. He had served an apprenticeship under a marker of mathematical instruments in London. Then at the age of twenty-one he had found employment at Glasgow University as its marker of mathematical instruments He developed the habits of observing and wondering, he taught himself to think beyond the specific task that he was doing, and when he was only twenty-nine he made his great improvement in the steam engine – an improvement which led the world forward rapidly into the amazing Age of Steam. As the years went on he still made it his practice to observe and to wonder and to think, and important ways – such as the making of canals and the depending of rivers What was it in this boy, who was born in a poor home in Scotland, which led him to achieve the things he did? It was this. A fire burned within him, and he encouraged it to burn. He felt that he had to live to the largest extent of his ability, and to make himself of value to the world |
||