|
|
|
|
|
سیر نمیشوم ز تو ای مه جان فزای من جور مکن جفا مکن نیست جفا سزای من با ستم و جفا خوشم گرچه درون آتشم چونکه تو سایه افکنی بر سرم ای همای من در شکنید کوزه را پاره کنید مشک را جانب بحر میروم پاک کنید راه من آب حیات موج زد دوش ز صحن خانه ام یوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من چند بزارد این دلم وای دلم خراب دل چند بنالد این لبم پیش خیال شاه من آن نفس این زمین بود چرخ زنان چو آسمان ذره به ذره رقص در نعره زنان که های من صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من سیر نمیشوم ز تو نیست جز این گناه من سیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من اگر (کاست : دیار مهر ، با صدای : فرشاد جمالی و موسیقی : تهمورس پورناظری) را تا کنـون گـوش نداده اید حتماً آن را تهیه کنید. اثر بسیار جذابی است |
||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
در فروردین یشت آمده است که فروهران کسی که آنان را به آیین گرامی داشته است فرخنده میدارند و برایش نیکویی و فراخی آرزو میبرند. باشد که در این سرای ، رمه ها از گاوان و گروه ها از مردمان ، باره ای تیزتک و ارابه ای نیک در آن باشد و مردی ، سرور و سالارسرای ، در آن باشد که خدای را ستودن می تواند و ما را همواره بزرگ میدارد ، با دستی که گوشت و جامه بدان گرفته است ، با نیایشی که آدمی را به جهان پاکان میرساند. در نگاره نمادین فروهر نیز به گونه ای گویا میتوان نشانه ای رازآلود از همال یافت. نگاره پیکره ای از آدمی را باز می نماید که از دو سوی به فراخی بال گسترده است. آیا نمیتوان بر آن بود که این نگاره نماد و نمودی است از کالابد نغز و مینوی آدمی که از تنگنای تن رسته است و در فراخای رهائی و آزادگی بال میتواند گشود؟ این نگاره چنانکه یاد شد ، بس به نگاره کا ، در مصر باستان میماند. از دیگر سوی ، فروهر در زنجیر پایه های مینوی ، در آیین زرتشت ، در رده چهارمین است ، بدین گونه : 1- اهورامزدا که سالار هستی است. 2- امشاسپندان که نمادهائی از ویژگیهای برجسته اویند. 3- ایزدان یا "یزته ها" که نمود و نشانی از نیکوئی ها و والایی هایند. 4- فروهر ها که ملکوت و مُـثُـل یا به سخنی دیگر پیکره مینوی آفریدگان اهورائی اند و شمارشان برابر با شمار آفریدگان است. |
||
|
|
|
|
|
در پیش بیدردان چرا فریاد بیحاصل کنم گر شکوه ای دارم زدل ، با یار صاحبدل کنم در پرده سوزم همچو گل ، در سینه جوشم همچو مل من شمع رسوا نیستم ، تا گریه در محفل کنم اول کنم اندیشه ای ، تا برگزینم پیشه ای آخر به یک پیمانه می ، اندیشه را باطل کنم ز آنرو ستانم جام را ، آن مایه آرام را تا خویشتن را لحظه ای ، از خویشتن غافل کنم از گل شنیدم بوی او ، مستانه رفتم سوی او تا چون غبار کوی او ، در کوی جان منزل کنم روشنگری افلاکیم ، چون آفتاب از پاکیم خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم غرق تمنای توام ، موجی ز دریای توام من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم دانم که آن سرو سهی ، از دل ندارد آگهی چند از غم دل چون رهی ، فریاد بیحاصل کنم |
||
|
|
|
|
|
||