|
|
|
|
|
2) عشق ، سّر خلقت جهان عشق ، اشتیاق و نیاز است. اگر چه خدا در ذات خویش فراتر از هر چیزی است ، ولی در مرتبه صفاتش میگوید : "دوست داشتم شناخته شوم ، پس جهان را آفریدم". به نحو مشابه ، عشق پروردگار به پیامبر بود که موجب شد بگوید : "اگر تو نبودی ، افلاک را نمی آفریدم". لذا عشق خدا به اظهار گنج نهان به واسطه پیامبران و اولیا نیروی محرک در آفرینش توسط او بود. در نتیجه عشق در تار و پود جهان و همه ذرات آن جریان داشته و هر جنبش و فعالیتی ریشه در آن عشق ازلی دارد ، چنانکه صورتهای جهان چیزی جز انعکاس های وجود یگانه اش نیست. عشق بشکافد فلک را صد شکاف عـشـق لــرزان زمیــن را از گــزاف با محّـمـد بـود عـشـق پـاک جفـت بهـر عـشـق او را خدا لولاک گفت منتهی در عـشق چون او بود فـرد پس مـر او را ز انبیـا تخصیص کـرد گــر نـبـودی بـهــر عـشـق پـاک را کـی وجـودی دادمـی افـلاک را مـن بـدان افـراشـتـم چـرخ سنـی تـا عـلـو عـشـق را فـهـمـی کنـی
برگرفته از کتاب : راه عرفانی عشق – نوشته : ویلیام چیتیک – ترجمه : شهاب الدین عباسی – نشر پیکان (با همکاری شرکت اکت – تولید کننده محصولات مای) |
||
|
|
|
|
|
1) خدا در مقام عشق و فراسوی عشق خداوند منشأ همه عشق هاست. همانطور که منشأ همه چیزهای دیگر است. اما آیا به درستی میتوان گفت : خدا عشق است؟ این حقیقت را که عشق از صفات خداست بسیاری از آیات قرآن که در آنها از محبت خدا سخن رفته تأیید میکنند. صوفیان معمولاً به آیه زیر استناد دارند ، زیرا این آیه ارتباط سلسله مراتبی میان عشق خدا به انسان و عشق انسان به خدا – که وجود دومی مرهون اولی است – را به روشنی بیان میکند : " فَسَوفَ یَأتِی اللهُ بِقومٍ یُحِبُّهُم وَ یّحِبُّونَهُ اَذِلُّةٍ عَلی المُؤمِنینَ اَعِزِّةٍ عَلی الکافِرینَ " (خداوند به زودی قومی به عرصه می آورد که دوستشان می دارد و آنان نیز او را دوست دارند ، اینان با مؤمنان مهربان و فروتن و با کافران سخت گیرند). اینکه آیا میتوان گفت " خدا عشق است " یا نه ، پاسخ همان است که در مورد سایر صفات الهی میتوان داد : آری و نه. خدا یقیناً عشق است ، اما این صفت برابر با کل واقعیتِ وجودش نیست. چنین است صفات رحمت ، معرفت ، حیات ، قدرت و اراده. او واجد همه این صفات است. وجود او همانند وجود آنهاست. اما نمیتوان گفت خدا رحیم است و نه چیز دیگر ، یا رحمان است و نه چیز دیگر. خداوند به طور مطلق واجد همه این صفات است لیکن در ذات خویش فراسوی همه آنهاست. از یک منظر او عشق است اما از منظر دیگر او فراسوی عشق و محبت است. هر دو منظر را در نظم و نثر مولوی میتوان دید. عشق محبت بی حساب است. جهت آنکه گفته اند که عشق صفت حق است به حقیقت و نسبت او به بنده مجاز است. یُحِبُّهُم تمام است یّحِبُّونَهُ کدام است؟ ترس مویی نیست اندر پیش عشق جمله قرباننـد اندر پیش عشق عشق وصف ایزد است اما که خوف وصف بنـده مبتلای فرج و جوف چـون یُـحـِبـُّـونَ بـخـوانــدی در نبـی بـا یُحِـبّـُهُـم قـریـن در مـطـلبـی پس وصـف حـق دان عـشــق نـیـز خوف نبود وصف یزدان ای عزیز شرح عـشـق ار من بگویم بر دوام صد قیـامت بگـذرد و آن ناتمام زانـکـه تـاریـخ قیـامت را حـد است حد کجا آنجا که وصف ایزد است |
||
|
|
|
|
|
- گفتمش حالت دل در غم گيسوي تو چيست دست بر زلف زد و گفت پريشانتر از اين؟ - گرچه صد ها غزل از عشق برايت خواندم غزلي نيست در اين باره به گويايي تو - يک شب خيال روي تو ديديم ما به خواب زان شب دگر به چشم نديديم خواب را - عاشق آن نيست که هر دم طلب يار کند عاشق آن است که دل را حرم يار کند - آموخته ام که : وقتي با کسي روبرو مي شويم ، انتظار لبخندي از سوي ما دارد . آموخته ام که : لبخند ارزانترين راهي است که مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد. آموخته ام که : باد با چراغ خاموش کاري ندارد . آموخته ام که : به چيزي که دل ندارد ، نبايد دل بست. آموخته ام که : خوشبختي جستن آن است نه پيدا کردن آن - ردپايم بي صداست عشق من بي انتهاست... ردپاي اشکهايم را بگير تا بداني خانه عاشق کجاست - پيش از آنكه اخم كني كاملا مطمئن باش كه هيچ چيز ديگري براي لبخند زدن وجود ندارد با تشکر از نیروانای عزیز - دانته : اگر به آرزوهایت فکر کني از آرمانهایت دور ميشوي و اگر به آرمانهایت فکر کني به آرزوهایت نميرسي اما در هر حالت بازنده هستي چون چيزي از دست ميدهي پس براي اينکه پيروز باشي آرزوهايت را با آرمانهايت يکي کن و جشن پيروزي قناعت بر بلند پروازي بگير با تشکر از چله نشین عزیز - آنگاه که غرور کسي را له مي کني، آنگاه که کاخ آرزوهاي کسي را ويران مي کني، آنگاه که شمع اميد کسي را خاموش مي کني، آنگاه که بنده اي را ناديده مي انگاري ، آنگاه که حتي گوشت را مي بندي تا صداي خرد شدن غرورش را نشنوي، آنگاه که خدا را مي بيني و بنده خدا را ناديده مي گيري ، مي خواهم بدانم، دستانت را بسوي کدام آسمان دراز مي کني تا براي خوشبختي خودت دعا کني؟ بسوي کدام قبله نماز مي گزاري که ديگران نگزارده اند با تشکر از صلیب عشق عزیز |
||
|
|
|
|
|
یکشنبه 8 مهرماه روز بزرگداشت مولانا جلال الدین محمد بلخی در سالی است که به اسم این شاعر و عارف برجسته ایرانی قرن هفتم نامگذاری شده. سال مولانا در حالی اعلام گردیده که تلاش ترکیه برای تثبیت نام این شاعر ایرانی به عنوان یکی از اتباع خود ، خیزشی همه گیر و بی مانند را میان اهل فرهنگ و ادبیات ، در دفاع از حقایق تاریخی مربوط به زندگی وی باعث شد. ترکیه برای برگزاری سال مولانا میلیون ها دلار هزینه کرد و با حجم وسیعی از تبلیغات ، جهانیان را برای سفر به این کشور و شرکت در برنامه های بین المللی بزرگداشت مولوی به عنوان بخشی از اهداف کلان گردشگری کشورش تشویق کرد. از سوی دیگر در کشور ما برگزاری چند جلسه محدود در محیط های دانشگاهی و برخی مسابقه ها در مقیاس کوچک از سوی نهادها و مراکز فرهنگی هنری ، حداکثر فعالیتی بود که در سال مولانا مشاهده کردیم. گزارش گروه فرهنگ و هنر "روزنامه جام جم" به مناسبت روز بزرگداشت مولوی عشق به راحتی میتوان نشان داد که عشق موضوع اصلی و محور همه آثار مولوی است. در نظر او ، عشق بر باطن و احوال روان شناختی صوفی کاملاً غلبه می یابد. اما از آنجا که عشق به ابعاد تجربی تصوف مربوط میباشد و نه به ابعاد نظری ، باید آن را به تجربه درک کرد. نمیتوان آن را در قالب کلمات توضیح داد. همانطور که نمیتوان ماهیت حقیقی دلبستگی یک آدم به معشوق این جهانی اش را بر روی کاغذ آورد. این حکم در آن مورد بیشتر صادق است. زیرا معشوق صوفی نه فقط از این جهان ، بلکه از آن جهان و نیز هر چیزی که بتوانیم تصور یا تخیل کنیم ، فراتر است. مولوی اغلب از محال بودن شرح عشق سخن میگوید لیکن در ابیاتی دیگر ، دیدگاهی مکمل اتخاذ میکند : میتوان تا ابد درباره عشق سخن گفت بدون آنکه به پایان برسد. در هر حال نتیجه یکسان است : عشق را به درستی نمیتوان در غالب کلمات بیان کرد. عشق اساساً تجربه ای فراسوی تنگنای عقل جزئی است ، اما تجربه ای که واقعی تر از عالم و مافیهاست. عشق چیزی است که باید تحقق عینی یابد نه آنکه مورد بحث و بررسی قرار گیرد. در نگنجد عشق در گفت و شنید عشق دریایی ست قعرش ناپدید قطـره های بحـر را نتـوان شمـرد هفت دریا پیش آن بحر است خُرد |
||
|
|
|
|
|
تو آن پرنده رنگین آسمان بودی که از دیار غریب آمدی به لانه من چو موج باد که در پرده حریر افتد طنین بال تو پیچید در ترانه من پرت ز نور گریزان صبح ، گلگون بود تنت حرارت خورشید و بوی باران داشت نسیم بال تو ، عطر گل ارمغانم کرد که ره چو باد به گنجینه بهاران داشت چو از تو مژده دیدار آفتاب شنید دلم تپید و به خود وعده رهائی داد چراغی از پس نیزار آسمان روئید که آشیان مرا رنگ روشنائی داد تو را شناختم ای مرغ بیشه های غریب ولی چه سود که چون پرتوئی گذر کردی چه شد که دیر در این آشیان نپائیدی چه شد که زود از این آسمان سفر کردی به گاه رفتنت ای میهمان بی غم من خموش ماندم و منقار زیر پر بردم چو تاج کاج طلائی شد از طلیعه صبح پناه سوی درختان دورتر بردم غم گریز تو نازم که همچو شعله پاک مرا در آتش سوزنده ، زیستن آموخت ملال دوریت ای پر کشیده از من به من طریقه تنها گریستن آموخت |
||
|
|
|
|
|
مراقب افکارت باش چرا که به گفتار تبدیل میشوند. مراقب گفتارت باش چون به رفتار تبدیل میشود. مراقب رفتارت باش که به عادت تبدیل میشود. مراقب عادت هایت باش که به شخصیت تبدیل میشود. مراقب شخصیت خود باش که به سرنوشت تبدیل میشود |
||