|
|
|
|
|
غـــلامـــی بــود حــارث را یــگــانـــه کـــه او بــودی نــگـــهـــدار خـــزانــه به نام ، آن مـاه وش بکـتـاش بودی نـدانــم تـا کـسـی هـمـتـاش بـودی به خوبی در جهان اعجـوبـه ای بـود غم عشقش عجب منصوبه ای بود مَـثَـل بـودی بـه زیـبـایـی جـمـالـش هــمــه عـالـم طلــب کـار وصـالـش اگر عکس رُخَـش گـشـتـی پــدیــدار بـه جنـبـش آمــدی صــورت ز دیــوار بکتاش به واسطه شغل خزانه داری که داشت ، همواره ندیم و ملازم امیر و از نزدیکان و حاضران مجلس وی بود. در یکی از بامدادهای بهاری که سبزه دمیده و گل سرخ از غنچه بیرون آمده ، بنفشه کنار جویباران را آراسته بود و بلبل از عشـق گــل شب نمی خفت و آهنـگ ها و دستان های گوناگون مینواخت ، در چشم انداز باغ ، مجلسی برای شاه آراسته بودند. در چنین بامدادی بر اثر بازی سرنوشت ، دختر کعب به بام برآمد تا ضمن نظاره صفای باغ و چمن ، به بزم و جشن برادر نیز نگاهی بیفکند : چو لختی کــرد هـر سـوئـی نـظـاره بــــدیــــد آخـــــر رخ آن مــــاه پــــاره چــو روی و عـارض بـکـتـاش دیــد او چــو ســروی در قـبـا بـالاش دیــد او جــهــانـی حُـسـن وقــف چــهــره او هـمـه خـوبـی چـو یـوسـف بـهـره او به ساقی پیش شاه استاده بر جای سَـــر زلــفِ دراز افـــکــنـــده در پــای ز مـسـتـی روی چـون گــلـنـار کــرده مــژه در چــشــم عـاشـق خـار کـرده بـدان خـوبـی چـو دخـتـر رویِ او دیـد دل خـود وقــف یـک یـک مـوی او دیـد درآمـــد آتــشــی از عــشـــق زودش بــه غـارت بـرد کـلـی هـر چـه بـودش چـنـان آن آتـشـش در جـان اثــر کـرد کــه آن آتـش تـنـش را بـی خـبـر کـرد دلش عاشق شد و جان متهم گشت ز ســر تـا پــا وجـود او عــدم گــشـت رابعه به دیدار بکتاش دل از دست بداد ، و چون افشای راز در میان عاشق و معشوق بزرگترین گناه است ، و در هر حال امیرزاده ای چون او محال بود که از سودای عشق غلام برادر سخنی بر زبان آرد ، ناچار آن ماه روی بیمار شد و به بستر رنجوری و نالانی افتاد. اما درد عشق را به دارو نمیتوان درمان کرد ......
منصوبه : یکی از هفت بازی نرد و نخستین بازی شطرنج را گویند که در برابر آن مغلوب شدن حریف قطعی است. |
||
|
|
|
|
|
Give people more than they expect and do it cheerfully.- -Marry a man/woman you love to talk to. As you get older, their conversational skills will be as important as any other. In disagreements, fight fairly. No name calling.- Don't judge people by their relatives.- Talk slowly but think quickly.- -When someone asks you a question you don't want to answer, smile and ask, "Why do you want to know?" When you lose, don't lose the lesson. - Smile when picking up the phone. The caller will hear it in your voice.- When you realize you've made a mistake, take immediate steps to correct it. - -Remember the three R's: Respect for self; Respect for others; and Responsibility for all your actions. Never laugh at anyone's dream. People who don't have dreams don't have much.- Spend some time alone.- |
||
|
|
|
|
...آدمی تا به مرز آمادگی نرسیده و نسبت به اسارتش در دنیا یقین حاصل نکرده باشد ، هزاران سال زندگی و آموختن فلسفه آن نمی تواند موجبات تحول و رهایش را فراهم کند. |
||
|
|
|
|
|
پدر که بیشتر و بهتر از هر کس دختر خود را میشناخت همواره به دلداری و تیمار داشت او میکوشید و غایت مقصود وی آن بود که دختر نازنینش به خوشی روزگار بگذراند و هیچ غبار کدورتی صفای خاطر او را تیره نسازد. لیکن از آنجا که سرانجام اجل در کمین همگان است ، امیر کعب بلخی را نیز اجل فرا رسید و چون خویشتن را از رهسپاران وادی نیستی یافت پسر را بخواند و او را برای شنیدن واپسین سخنان نزد خود نشاند و پس از وصایای لازم : بــدو بسپـــرد دختـــر را کــه زنهـــار زمــن بــپــذیــرش و تیمـــار میـــدار ز هر وجهی که باید ساخـت کارش بـســاز و تـــازه گـــردان روزگـــارش که از من خواستـنــدش نــامــداران بسی گـردن کـشـان و شـهـریـاران نـدادم مـن بـه کـس گــر تـو تـوانـی که شایسته کسی یابی ، تو دانی گــواه ایـن سـخـــن کـــردم خــدا را بَـشـولـیــده مــگــردان جــانِ مــا را به آخر جـان شـیـریـن زو جـدا شـد نــدانــم تـــا چــرا آمــد چــرا شـد پسر ، پس از درگذشت پدر بر جای وی نشست و دادگری پیشه گرفت. اما خواست آدمی دیگر است و بازی سرنوشت دیگر. دختری بدین زیبائی و لطیف طبعی ، کسی که بسی گردن کشان و شهریاران خواستار او بوده اند و پدر او را بدیشان نیز نداده است ، هر جا رود نظرها را به خود جلب میکند. از سوی دیگر او خود نیز نیازمند کسی است که پاس حسن و زیبائی وی را بدارد ، بدو مهر ورزد و به ستایش زیبائی های ظاهری و باطنی وی زبان بگشاید. هیچ گاه کار معشوق بی عاشق به سامان نمیرسد و او خود باید به مغناطیس زیبایی عاشق ر ا به خود جذب کند. اما این عاشق کجاست؟ .....
بَشولیدن : بر هم زدن ، پریشان و پراکنده کردن |
||
|
|
|
|
|
دستم بگیر و از دل غربت بدر بکش از این رباط کهنه به کویی دگر بکش گم گشته ام میان کویر سیاه شب ما را به سوی هودج سرخ سحر بکش بت ها به پرده های تصور نشسته اند این بار نقش دست مرا با تبر بکش دستم به دامنت ، من و یک نامه سیاه بر نامه ای سیاه ، خطی مختصر بکش عمری اسیر نفسم و دلبسته مجاز از چاه ویل باطله هایم ، بدر بکش ای مرغ حق ، تو را که عنایت مسلم است تا قاف قرب حضرت سیمرغ ، پر بکش از ما به شیخ شهر بگو دور دور توست بار دگر ردای ریا را به بر بکش تا مست و بی خبر به شبستان مسجدیم بر منبر مراد ، هوار خبر بکش ارفع مپرس از چه به بی راهه رفته ایم |
||
|
|
|
|
|
سالیانی است که خود نیز زخود بی خبرم گوش بر هی هی چاووش و صلای سفرم می زنم بال و پری در پی کنج قفسی که غریبانه توان برد سری زیر پرم گر نیایی به صف حشر و نبینم رویت آنچه خاک است در آن بادیه ریزم به سرم من بر آنم که نفس تا نبریده است ز من من ز هر چیز که یاد از تو ندارد ببرم نامه در دستی و دست دگرم حایل اشک نکند محو کند خطی از او چشم ترم سر به راهی ، مطلب از من مجنون ای عقل که بجز بندگی عشق نباشد هنرم باز از خیل خیالت مگر آمد خبری که وضو کرد دل از زمزم خون جگرم خواب از چشم تو با ناله خود می گیرم گر بیفتد به سر کوی تو روزی گذرم چشم می بندم از آن رو شب هجران ارفع که کنم گریه و سیلاب رسد تا کمرم کتاب یاسها و داسها |
||
|
|
|
|
|
عشق پرشور قدیم ترین شاعره فارسی زبان رابعه دختر کعب ، اهل قُزدار ( یا قُصدار ) معروف به قزداری بلخی شاید نخستین زن شاعری باشد که در این کار نام آور شده و سخن او در لطافت و حسن تأثیر و داشتن معانی دلاویز معروف است. وی از شاعران قرن چهارم هجری و احیاناً از معاصران رودکی ( نیمه اول سده چهارم ) است. عوفی گفته است که وی به عربی و پارسی شعر نیکو میسرود و نیز در احوال او نوشته است : "پیوسته عشق باختی و شاهد بازی کردی". اما پیش از روزگار عوفی ، شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در الهی نامه داستان عشق شورانگیز او را با یکی از غلامان برادرش که بکتاش نام داشته به نظم آورده و او را از هوس رانی و شاهد بازی منزّه دانسته است. جامی نیز نام او را در شمار زنان زاهد آورده و از قول ابوسعید ابوالخیر گفته است : "دختر کعب عاشق بود بر غلامی ، اما عشق او از قبیل عشق های مجازی نبود." عطار به تفصیل امیر کعب را دارای تمام صفات نیکو و فضایل انسانی فرا مینماید و از هیبت و رحمت و قهر و مهر و جاه و حلم و خشم و بخشش و لطف و خوی خوش او سخن ها ساز میکند ، سپس میگوید : امیـــر پـاک دل را یـک پـسـر بـود که در خوبـی به عالـم در سَمَـر بود رخی چون آفتابی آن پسر داشت که کمتر بنده پیش خود قمر داشت نـهـاده نـام "حـارث شـاه" او را کـمــر بستـه چـو جـوزا مـاه او را یکی دختر در ایوان بود نیزش که چون جان بود شیرین و عزیزش شاعر گوید که این دختر زیبا در اصل "زَینُ العَرَب" یعنی زینت قوم عرب نام داشته ، سپس زبان به زیبائی وی میگشاید و سراپای وجود او را عضو به عضو و جزء به جزء به دلفریبی و زیبائی می ستاید. خرد در پیش او دیوانه بودی به خوبی در جهان افسانـه بودی دو نرگس داشت نرگس دان ز بادام چو دو جادو دو زنگـی بچّـه در دام دو زنگی بچه هر یک با کمانی به تیـر انـداختـن هـر جـا کـه جانی شکر از لعل او طعمی دگر داشت که لعلش نوش دارو در شکر داشت چو سی دندان او مرجان نمودی نثار او شدی هر جان که بودی لب لعلش که جام گوهری بود شـرابـش از زلالِ کـوثــری بـود جمالش را صفت کردن محال است که از من آن صفت کردن خیال است اما تمام زیبائی های این ماه رو منحصر به جمال ظاهر نبود. چه وی با همه حسن ، طبعی لطیف داشت و در کار شعر چندان توانا بود که هر چه از مردم عادی میشنید به روانی و آسانی به نظم در می آورد ....... |
||
|
|
|
|
|
همزاد نزد ایرانیان در اوستا ، آشکارا ، روح که "اوروان" خوانده شده ، از فروهر جدا نهاده شده است. "اوروان" و "فره وشی" بر بنیاد اوستا دو نیرو از پنج نیرو یا گوهر نهادین در آدمی اند : 1) اهو ، در سانسکریت اسو = دم ، باد 2) دئنا ، در پارسی دری = دین 3) بئوذو ، بود، بوی = حس ، دریافت 4) اوروان = روان 5) فره وشی = فروهر این پنج بنیاد در نوشته های پهلوی بدین گونه گزارش شده است : 1- تن 2- زندگی (جان) 3- روان 4- پیکره (آیوینک) 5- فروهر تن بخش مادی است که پس از مرگ به خاک باز میرود. زندگی بنیادی است پیوسته با باد که بدان باز میگردد. روان آن است که در تن به یاری بوذ میشنود ، میبیند ، سخن میگوید ، در می یابد ، و پس از مرگ به فروهر می پیوندد. به گونه ای که نمیتوان آن را از میان برد. پیکره نیز از قلمرو خورشید است و بدان باز میرود ، و از آن جهت ، مردگان سایه ندارند. فروهر نیز گوهری است در پیشگاه سالار هستی ، اورمزد. نهانگرایان و روح شناسان بر آنند که روح میتواند به یاری کالبد اخترین که آن را همزاد آذرین (اثیری) نیز میخوانند پدیدار شود. به گمان آنان ، همزاد برای پدیدار شدن از مایه ای بس نغز و رخشان بهره میجوید که خود آن را "اکتوپلاسم" مینامند. |
||
|
|
|
|
|
بنابراین از کتب یهود چنین برمی آید که مقصود از ذوالقرنین همان کوروش است و شخصیت وی تأثیر مهمی در عقاید یهود داشته و ایشان او را نجات دهنده موعود خود میدانستند و اضافه بر آنچه ذکر شد یکی دیگر از اسفار عهد عتیق که منسوب به عزیر (عزرا) است بیان میکند که یهود پیشگوئیهای پیغمبران خود را بر کوروش عرضه کردند و گفتند : پروردگار نام تو را در کلام خود ذکر کرده و تو را نجات دهنده بنی اسرائیل قرار داده ، و کوروش از شنیدن سخت ایشان تحت تأثیر قرار گرفت و به تحدید بنای معبدشان فرمان داد. جای تردید نیست که کوروش پس از فتح بابل و همچنین جانشینان او یهود را مورد رحمت خود قرار دادند و بعضی از یهود در دربار ایشان مقرب شدند و تاریخ یونان نیز این مطلب را تأیید میکند. مجسمه سنگی کوروش این مجسمه بنا بر نظریه "د لا فوآ" نمونه بسیار گرانبهائی از فن حجاری قدیم و یگانه نمونه هنر آسیایی است که با زیباترین مجسمه های یونانی برابری میکند و در قرن نوزدهم در نزدیکی استخر در کنار نهر مرغاب کشف شده است و اکتشاف آن از نظر هنری و تاریخی به قدری اهمیت داشته که عده ای از محققین آلمانی فقط به قصد تماشای آن به ایران سفر کردند. این مجسمه برابر با قامت انسان است و کوروش را در حالتی نشان میدهد که دو بال مانند عقاب از دو سویش گشوده شده و دو شاخ به صورت شاخهای قوچ روی سرش دارد و با دست راست خود به جلو اشاره میکند و همان لباسی را که پادشاهان ایران و بابل میپوشیدند بر تن دارد. در رؤیای دانیال بیان شده قوچ دو شاخ داشته اما نه مانند سایر قوچها ، بلکه یکی از آن دو پشت دیگری واقع بوده. و این بیان درست با صورت شاخهای مجسمه کوروش منطبق است و اما آن دو بال که در مجسمه دیده میشود مطابق با رؤیای اشعیا است که کوروش را عقاب شرق خوانده. به همین مناسبت مجسمه کوروش به مرغ شهرت یافته و رودی که زیر پایش روانست مرغاب نامیده شده و با دقت در متون تاریخی مشخص میگردد این مجسمه در زمان اردشیر ساخته و نصب شده است.... |
||
|
|
|
|
|
از سن خودتان بیست سال کم کنید. عدد باقیمانده را با هفت جمع کنید. اگر عدد زوج است با یک جمع کنید و اگر فرد است یک را از آن کم کنید. اگر از رنگهای تیره خوشتان می آید آن را ضربدر سه کنید و در غیر اینصورت ضربدر سه و نیم کنید. نتیجه نهائی را ول کنید. حال خودتان چطور است؟ |
||
|
|
|
|
|
وقتي خاطره هاي آدم زياد ميشه ديوار اتاقشون پر عکس ميشه اما هميشه دلت واسه اوني تنگ ميشه که نميتوني عکسشو به ديوار بزني با تشکر از نعیم |
||
|
|
|
|
|
- دوري كردن از گناه بهتر از كار خوب است . امام علی ( ع) با تشکر از: "هیچکس" - آرزو برای آدم فعال مایه دلخوشی و محرک زندگی است و برای آدم تنبل مایه رنج و ناکامی. محمد حجازی - بکوشید که بنده هوس خود نباشید وگرنه خوبی و بدی شما در قالب هوستان خواهد ریخت : جز آندم که هوستان خرسند است خوب نخواهید بود و هنگام ناخرسندی هوس،جز بد نخواهید کرد. مستعان
- تربیت زیباترین چیزی است که مردان بزرگ ذخیره می کنند . افلاطون - اگر کسی با فکر خود و بدون نفوذ دیگری برای رسیدن به هدفش کوشش کند سرانجام طبیعت تسلیم او شده و دنیا به او اقبال می کند . امرسون |
||
|
|
|
|
|
علاوه بر سفر دانیال در سفر اشعیاه و یرمیاه نیز در این باب پیشگوئی هائی شده و نام کوروش در سفر اشعیاه صریحاً به این گونه بیان شده است : " رهاننده تو خداوند ... به اورشلیم و به شهرهای یهودا میفرماید که معمور و بنا کرده خواهید شد و خرابیهایش را قائم خواهم کرد " . آنگاه در خصوص کوروش میفرماید : " شبان من اوست و تمامی شادیم را به اتمام رسانده. به اورشلیم خواهم گفت که بنا کرده خواهی شد و به هیکل که اساست مبتنی کرده خواهد شد ". خداوند در حق مسیح خود کوروش چنین میفرماید : " چون که من او را به قصد اینکه طوائف از حضورش مغلوب شوند به دست راسنش گرفتم ، پس کمرگاه ملوک را حل کرده درهای دو مصراعی را پیش رویش مفتوح خواهم نمود که دروازه ها بسته نگردند. من در پیشاپیش تو میروم پشته ها را هموار میسازم و درهای برنجی را شکسته پشت بندهای آهنین را پاره پاره مینمایم. خزینه های ظلمت و دفینه های مستور به تو میدهم تا که بدانی من که تو را به اسمت میخوانم خداوند و خدای اسرائیلم. به پاس خاطر بنده خوب خود یعقوب و برگزیده خود اسرائیل تو را به اسمت خواندم ... " در جای دیگر از همین کتاب کوروش را به عقاب شرق تشبیه میکند و میگوید : " عقاب مشرق و مرد تدبیرم را از مکان بعید میخوانم ... ". همچنین در کتاب یرمیاه میگوید : " در میان طوائف بیان کرده و به گوش همه برسانید ، علم را برپا کرده و اخفا ننموده و بگوئید که بابل مسخر شد. بیل شرمنده و مردوک شکسته (بیل و مردوک از بتهای معروف بابل هستند) ، بتهایش خجل و اصنامش منکسر گردیدند زیرا که بر او از طرف شمال قومی می آید که زمینش را به حدی ویران میگرداند که احدی در آن ساکن نخواهد ماند و از انسان و بهائم همه کوچیده و از آنجا خواهند رفت." |
||
|
|
|
|
|
همزاد در مصر باستان مصریان کهن نیز به شیوه ای همزاد را میشناخته و آن را "کا" مینامیده اند. در آیین مصریان باستان "کا" جایگاهی ویژه و برجسته دارد. واژه "کا" در بنیاد به معنی توان است و گاه نیز نامی برای خوراک پنداشته شده است. در باورهای دیرین مصر ، "کا" روان مرگ انگاشته میشده و در کنار "با" که کالبد میرای آدمی است هستی انسان را پدید می آورده. به باور مصریان "کا" برای ماندگاری نیاز به خوراک انسانی داشته و گذشته از خوراک آرامگاهی نیز میباید برای او برپا مینمودند. از این رو لاشه مرده را در آرامگاهی فرو می نهاده و در کنارش گونه هائی از خوراک را جای میداده اند. این آیین هنوز هم با تغییراتی کوچک بر جای است. امروز به جای آنکه خورشها را به خاک بسپارند آنها را چونان خیرات به مردمان میدهند. این رسم به ویژه در میان ایرانیان نیز وجود دارد. خیراتی که که در زمان سوگ یا پنجشنبه شب ها ، برای مردگان خود در نظر میگیرند بر پایه این باور است که مردگان یا همزاد نیاز به خوراک دارد و در فرهنگ ایران آنچنان پیشینه ای دور دارد که در جشن "فروردگان" برای پذیرائی از مردگان خوان میگسترده اند. ویژگی دیگری که "کا" را با همزاد نزد ایرانیان همانند میسازد در نگاره ای از "کا" یافت میشود که در یادگارهای مصر باستان برجای مانده و نشانی از نگاره فروهر را در آن سراغ میتوان کرد. "با" که کالبد میرای آدمی است در نگاره ای نمادین پس از مرگ چونان پیکره ای است انسانی که دو بال گشوده از دو سوی آن برآمده. این اثر نشانه بائی است که به "کا" دگرگون شده. نگاره و نماد فروهر نیز پیرمردی است بالدار که بالهای خویش را از دو سوی فرا گشوده. |
||
|
|
|
|
|
آیا فروَهَر کالبد اخترین است؟ آنچه که دانشوران روح شناس "پریسپری" نامیده اند و میتوانش در پارسی همزاد نامید ، از دیرباز بر آدمی شناخته بوده است. در بسیاری از فرهنگهای کهن از آن سخن رفته اما در درازنای زمان این کالبد ویژه آدمی را با روح وی برآمیخته و به شیوه ای نادرست یکی پنداشته اند. باور روح شناسان بر آن است که هستی آدمی از سه بخش گونه گون فراهم آمده : 1) کالبد تنی و آخشیجی که پس از مرگ به خاک می سپارندش ، لاشه ای که میفرساید و سرانجام به خاک بازمیگردد. 2) کالبدی بس نغزتر که نهانگرایان بدان کالبد اخترین نام داده اند و به نامهائی دیگر چون : همزاد ، قالب مثالی و جز آن خوانده شده. همزاد از هر روی به کالبد خاکی میماند. 3) روح یا روان که دمی ایزدی و رازی نهانی است نهاده در خاک آدمی. گوهری برین ، سراپا مینوی که هرگز به دیدار در نمی آید و با خاک پیوند نمیتواند یافت. گمان بر آن میرود که همزاد به راستی چونان میانجی است پیوندگر در میان روان و کالبد خاکی. همزاد با مرگ تن از میان نمیرود و همچنان همراه و دمساز با روان میماند. روانهای مردگان میتوانند به یاری این کالبد نغز پدیدار شوند و خود را به زندگان بنمایانند. همزاد نزد هندوان در نوشته های سانسکریت کالبد اخترین ، لینگاشاریرا خوانده شده. کالبدی که نمایانگر روان پیراسته یگانه است یا به سخنی دیگر گذرنده ای از زمان و جایگاه مرگ که مرگ هرگز بر او چیره نیست. و از آنجا که نشانه و نمایاننده روان پیراسته و برین است سرانجام با کیهان درخواهد آمیخت. |
||