تبليغاتX
یکیـتا
گذري در موسیقی ( کلاسیک و سنتی ) ، ادبيات ، روانشناسی و ...

-          حقیقت یکی است ، فرزانگان آن را با نامهای متفاوت خوانده اند . ریگ ودا

-          از مرگ نترسید زیرا تلخی آن بخاطر ترس از آن است.   سقراط

-          شهرت  دنیوی چیزی نیست جز نسیمی که هر لحظه به سویی می وزد و با تغییر مسیر نام عوض می کند.   دانته

-          مطمئن ترین و راحت ترین راه برای شکست ، رضایت از خویش است.   آنتونی رابینز

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 8:58 PM  توسط نعیم  | 

قوچ صاحب دو شاخ که دیدی ملک ماد و فارس است و بز نر پادشاه یونانست و شاخ بزرگی که در میان چشمانش میباشد سرزمین اولین است. در این رؤیا دو مملکت ماد و فارس به صورت دو شاخ نمودار شده و چون اتحاد آن دو کشور و تشکل یک مملکت بزرگ نزدیک به وقوع بوده پادشاه آن به صورت قوچی دارای دو شاخ تصویر شده و اسکندر مقدونی که این سلطنت و مملکت را منهدم ساخت و ملوک هخامنشی یا پادشاهان کیان را از میان برد به شکل بز نر دارای یک شاخ پدیدار گشته است.

     یهود از بشارت رؤیای دانیال چنین دریافتند که پایان اسارت و آغاز زندگی نوین ایشان منوط به قیام همان مملکت صاحب دو شاخ یعنی پادشاه ماد و پارس است که بر ملوک بابل حمله میبرد و بر او چیره میشود و یهود را از اسارت نجات میدهد و معبدشان را مرمت میکند بنی اسرائیل را تحت حمایت خود قرار میدهد.

     چند سال پس از این پیشگوئی کوروش که یونانیان او را  "سایروس" و یهود  "خورس" مینامند پدید آمد و دو  کشور ماد و فارس را یکی ساخت و سلطنتی عظیم از آن دو پدید آورد و پس از آن به بابل حمله کرد و بدون مشقت بر آنجا مستولی شد  و همانطور که رؤیای دانیال گفته بود که آن قوچ شاخهایش را به غرب و شرق و جنوب میزند ، کوروش نیز در هر سه جهت فتوحاتی بزرگ انجام داد. نخست در حمله غربی خود پیروز شد و بار دوم در شرق کامیاب گشت و پس از آن در جنوب (بابل) فتوحاتی انجام داد و یهود را آزاد ساخت و اجازه بازگشت به فلسطین داد و پس از او نیز جانشینانش یهود را در کنف مرحمت و مهربانی خود همیداشتند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 10:11 PM  توسط همایون  | 

     ... خدا شناسی تنها امری قلبی وذهنی نیست بلکه انسان هر طور که خدا را بشناسد زندگی میکند:

کسانی که از خدا تلقی جاهلانه و تنگ نظرانه دارند رحمت خدا را محدود می کنند و خداوند را بر کرسی غضب می نشانند به انتظار این که از بنده اش لغزشی پیدا شود و به عذاب ابد کشیده شود.از نظر آنان جز عدّه معدودی از بشر،همه مخلّد در آتشند. چنین اشخاصی همه مردم جهان را با دید کفر و الحاد می نگرند.

اما کسانی که از خدا تلقی عالمانه و عاشقانه دارند ، رحمتش  را واسع می بینند و او را مهربان و توبه پذیر می یابند ....

     توبه بنده همیشه میان دو توبه از جانب خدای متعال قرار دارد :یکی بازگشت خداوند مهربان از سر رحمت به سوی بنده تا او را توفیق توبه دهد و دیگر بازگشت خداوند رحیم به سوی بنده تا توبه او را بپذیرد. البته بازگشت خداوند به سوی بنده ، از بازگشت بنده به سوی او بیشتر است.

 

(بخشی از کتاب درسی تفسیر موضوعی نهج البلاغه)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 10:39 AM  توسط نعیم  | 

در جستن جام جم جهان پیمودم

روزی ننشستم و شبی نغنودم

ز استاد چو وصف جام جم بشنودم

آن جام جهان نمای جم من بودم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 4:3 PM  توسط همایون  | 

We passed upon the stair
We spoke of was and where
Although I wasn't there
He said I was his friend
Which came as some surprise
I spoke into his eyes
I thought you died alone
A long long time ago
Oh no, not me I never lost control
You're face to face With the man who sold the world
I laughed and shook his hand
And made my way back home
I searched for farm and land
For years and years
I roamed I gazed a gazley stare
At all the millions here
We must have died along
A long long time ago
Who knows? Not me We never lost control
You're face to face With the man who sold the world

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 7:1 PM  توسط همایون  | 

.I asked God to take away my habit
.God said, no
.It is not for me to take away, but for you to give it up

 

I asked God to give me happiness.
God said, no.
I give you blessings; Happiness is up to you.

 

I asked God to make my spirit grow.
God said, no.
You must grow on your own! ,

But I will prune you to make you fruitful.

 

I asked God for all things that I might enjoy life.
God said, no.
I will give you life, so that you may enjoy all things.

 

I asked God to help me LOVE others, as much as He loves me.

God said...Ahhhh, finally you have the idea.

     

THIS DAY IS YOURS DON'T THROW IT AWAY.

?May God Bless You 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 2:12 PM  توسط نعیم  | 

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید : میگویند فردا شما مرا به زمین می فرستید ، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه میتوانم به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد : از میان فرشتگان یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار تو ست و از تو نگهداری خواهد کرد.

     اما کودک هنوز مطمئن نبود که میخواهد برود یا نه ، به همین جهت گفت : اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.

     خداوند لبخند زد : فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند میزند. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.

     کودک ادامه داد : من چطور میتوانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمیدانم؟

     خداوند او را نوازش کرد و گفت : فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هائی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

     کودک با ناراحتی گفت : وقتی میخواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

     خداوند برای این سؤال هم پاسخی داشت : فرشته تو دستهایت را کنار هم میگذارد و به تو یاد میدهد چگونه دعا کنی.

     کودک دوباره پرسید : شنیده ام در زمین انسانهای بدی هم زندگی میکنند ، چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

     خدا گفت : فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد ، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

     کودک با نگرانی ادامه داد : اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمیتوانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.

     خداوند لبخند زد و گفت : فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت ، گرچه من همواره در کنار تو هستم.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهائی از زمین شنیده میشد و کودک دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سؤال دیگر از خداوند پرسید " خدایا اگر باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته ام را به من بگوئید.

     خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهمیتی ندارد. به راحتی میتوانی او را مادر صدا کنی.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 2:11 PM  توسط همایون  | 

رؤیای دانیال

     یکی از قسمتهای کتاب عهد عتیق (فصل هشتم) سفری منسوب به دانیال نبی است که شمه ای از اعمال ، مکاشفات و رؤیای او را در ایام اسارت یهود در بابل ذکر میکند. روزگار اسارت بابل دوران گرفتاری عظیم یهود بوده زیرا در این زمان شهرهایشان ویران ، قومیتشان پایمال و معابدشان خراب شده و از این جهت در ناامیدی و حزن عمیق به سر میبرده اند و نمیدانسته اند چگونه و چه وقت از آن اسارت و غم نجات خواهند یافت.

     سفر دانیال بیان میکند که در چنین ظلمت وحشت زائی که بر قوم یهود حاکم بوده دانیال پیغمبر پدید آمد  و به وسیله مکاشفات و پیشگوئیهای عجیب و حکمت بالغه خود نزد پادشاهان بابل تقرب یافت و مورد احترام و تکریم ایشان واقع شد و مقامش از ساحران و عارفان بابل برتر گردید. او در سال سوم سلطنت "بلشصر" پادشاه بابل ، یک سلسله از حوادث آینده را در عالم رؤیا مشاهده نمود. چنانکه در فصل هشتم بیان شده :

     در سال سوم سلطنت "بلشصر" به من که دانیالم رؤیایی آشکار گشت. چنین دیدم که در قصر شوشان که در کشور ایلام است بودم و کنار نهر "اولای" ایستاده ام. آنگاه قوچی را بدیدم که در برابر نهر آمده و صاحب دو شاخ بلند است و آن قوچ را به سمت مغرب و شمال و جنوب شاخ زنان دیدم که هیچ حیوانی در برابرش مقاومت نتوانست کرد و از این بابت موافق رأی خود عمل مینمود و بزرگ میشد. در همین حین که متفکر بودم بز نری از مغرب بر روی زمین می آمد که زمین را لمس نمی نمود و آن بز را شاخ معتبری در میان چشمانش بود و با عصبانیت هر چه تمامتر به طرف آن قوچ میدوید. آنگاه با شدت بر او حمله کرد و هر دو شاخش را شکست. به سبب آنکه قوچ را یارای ایستادن در برابرش نبود ویرا به زمین انداخته و پایمالش کرد و کسی نبود که قوچ را از دستش رهائی دهد.

     پس از آن همین کتاب از زبان دانیال نقل میکند که جبرئیل بر او ظاهر شد و رؤیای او را چنین شرح داد ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 10:11 PM  توسط همایون  | 

از کجا شروع کنم گفتن قصه اي را که نشان ميدهد عشق چقدر ميتواند با عظمت باشد
قصه ي شيرين عشقي که از دريا هم قديمي تر است

حقيقتی ساده در باره عشقي که او به من داد
از کجا شروع کنم .. با اولين سلامش  .. او معناي جديدي به دنياي پوچ درونم داد
هيچ عشق ديگري در زمان ديگري نخواهد بود

او به زندگي من آمد و زندگی کردن را لذت بخش ساخت
او قلب مرا آکنده کرد
او قلب مرا از چيزهاي استثنايي سرشار کرد
با آواز هاي فرشته گونه ... با تصورات شگفت انگيز
او روح مرا از عشقی فراوان سرشار ساخت
هر کجا مي روم هرگز تنها نيستم
با در کنار او بودن چه کسي ميتواند تنها باشد ؟
او هميشه و همه جا هست

چقدر دوام مياورد ؟
آيا عشق ميتواند در طول ساعت هاي روز سنجيده شود ؟
من اینک جوابي ندارم
فقط همين قدر ميتوانم بگويم که ميدانم

تا زماني که همه ستاره ها خاموش شوند به او نياز خواهم داشت
و او آنجا خواهد بود
چقدر دوام مياورد ؟
آيا عشق ميتواند در طول ساعت هاي روز سنجيده شود ؟
من حالا جوابي ندارم
فقط همين قدر ميتوانم بگويم که
ميدانم تا زماني که همه ي ستاره ها خاموش شوند به او نياز خواهم داشت
و او آنجا خواهد بود

با تشکر از رها (وبلاگ قوی سپید)

امیدوارم این فیلم رو دیده باشین. اگر هم ندیدین حتماْ تماشا کنید (موسیقی: فرانسیس لی - بازیگران: رایان اونیل و الی مک گرا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 6:8 PM  توسط همایون  | 

     اضافه بر این باید در نظر داشت که مقصود از طرح این سؤال آن بوده که پیغمبر را از جواب عاجز سازند (در صورتی که ذوالقرنین مردی از عرب بود و اهل حجاز او را میشناختند پیغمبر نیز در این شناسائی با ایشان شریک بوده و جائی برای پرسش و آزمایش باقی نمیماند). مسئله اساسی که در این باره منظور ما میباشد این است که ببینیم آیا خصوصیات و اعمالی که قرآن برای ذوالقرنین بیان میکند با پادشاهی از ملوک حمیر موافق است یا خیر.

     قرآن برای ذوالقرنین فتوحاتی در غرب و شرق و بنا کردن سدی آهنین در برابر قوم یأجوج و مأجوج بیان میکند و تاکنون سند تاریخی که از وجود پادشاهی حمیری با این اوصاف حکایت کند یافت نشده و استدلال به کلمه "ذو" که در القاب بعضی از آن پادشاهان یافت میشود و همچنین استدلال به وجود سد "مأرب" برای این منظور سودی ندارد زیرا در تاریخ ذکر نشده که این سد برای جلوگیری از هجوم قومی بنا شده باشد یا الواح و صفحات آهن در ساختمان آن به کار رفته باشد. به علاوه قرآن در جای دیگر به این سد اشاره کرده و هیچگونه شباهتی بین سد ذوالقرنین و این سد وجود ندارد.

     پس از آن جماعتی از مفسرین با نظر به فتوحات اسکندر مقدونی در غرب و شرق چنین پنداشتند که مقصود از ذوالقرنین اوست و ظاهراً نخستین کسی که به این نکته قائل شده ، شیخ الرئیس ابوعلی سینا (در کتاب شفا) بوده. زیرا شیخ در بیان مناقب ارسطاطالیس (ارسطو) ذکر کرده است که او معلم اسکندر میباشد  که قرآن وی را به نام ذوالقرنین ذکر نموده و ایمان و سلوکش را ستوده و فخر رازی نیز در تفسیر کبیر خود از این نظر پیروی کرده است. در صورتیکه اسکندر مقدونی نمیتواند ذوالقرنین مذکور در قرآن باشد و فتوحات او را نمیتوان در شرق و غرب نامید و مهمتر آنکه او در تمام زندگی خود سدی بنا نکرده ، مضافاً بر اینکه ما میتوانیم یقین حاصل کنیم اسکندر ایمانی به خدا نداشته و نسبت به ملل مغلوب نیز مهربان و عادل نبوده و تاریخ زندگی او هیچگونه شباهتی با اوصاف ذوالقرنین نداشته و در ضمن لقب ذوالقرنین با او هیچ مناسبتی ندارد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 8:3 PM  توسط همایون  | 

حیرت مفسّرین

     نخستین مسئله ای که خاطر مفسرین  را در خصوص ذوالقرنین به خود مشغول ساخته معنی این کلمه میباشد. زیرا  این کلمه به معنی "شخص دارای دو شاخ" است و در تاریخ پادشاهی با این لقب ثبت نشده. از این رو مفسرین در این مورد دچار حیرت شده اند. بعضی گفته اند : مراد از کلمه قرن همان قرن مصطلح در زمان است و چون این پادشاه دو قرن سلطنت کرده  او را به این نام خوانده اند. پس از آن پیروان این رأی در مدت قرن اختلاف کرده اند ، یرخی گفته اند مدت قرن سی سال است و بعضی مدت آن را بیست و پنج و بعضی بیست سال گرفته اند. همچنین در زمان ذوالقرنین اقوال مختلف است ، بعضی او را معاصر ابراهیم و بعضی سابق بر او دانسته اند.

     پس از آن عهد جدیدی برای بحث و تحقیق شروع شد و اذهان بعضی از مورخین به جانب یمن توجه کرد و "ابوریحان بیرونی" در کتاب "آثار الباقیه" نوشت که ذوالقرنین یکی از ملوک "اذواء" یمن بوده و "ابن خلدون" نیز همین رأی را پذیرفت. ولی این نظریه هیچگونه سندیت تاریخی ندارد بلکه قرائن و شواهد بر خلاف آن است زیرا چنانکه قبلاً بیان شد طرح کنندگان این سؤال یا یهود بودند یا قریش به تحریک یهود. و یهود به شناسائی پادشاهی اهل یمن داعی نداشته اند تا  مستقیماً  یا توسط قریش درباره او از پیغمبر سؤال کنند. و در صورتیکه این سؤال را مستقیماً و مستقل از طرف قریش بدانیم باز  هم اشکال بر جای خود باقی است ، زیرا احوال ملوک "حمیری" نزد قریش آشکار بوده و دلیلی نداشته درباره ایشان پرسشی طرح کنند. به علاوه هرگاه چنین پادشاهی در یمن وجود داشت ، اثر و نامی از او در روایات و افسانه های عرب باقی میماند و یا در احادیث صحابه و تابعین نامی از او به میان می آمد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 2:58 PM  توسط همایون  | 

1)   من از عمرم چه فهمیدم؟ نفهمیدم چه فهمیدم! همان اندازه فهمیدم که فهمیدم نفهمیدم... (قسمتی از دفترچه خاطرات یک حکیم ایرانی)

2)     مطلبی از یک حکیم ایرانی : زندگی دو چیز به من آموخت که هر چه فکر میکنم یادم نمی آید

3)     موفقیت نتیجه قضاوت صحیح است ، قضاوت صحیح نتیجه تجربه است و تجربه غالباً چیزی جز قضاوت اشتباه نیست (آنتونی رابینز)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 7:28 PM  توسط همایون  | 

     یکی از موضوعات مهم تاریخی که در سوره کهف ( آیات 58 به بعد ) بیان شده داستان "ذوالقرنین"  است. این موضوع از روزگار قدیم خاطر مفسّرین ، مورّخین و دانشمندان اسلامی را به خود مشغول داشته و در خصوص تطبیق مباحث قرآنی با شخصیت وی ، همچنین در مورد سد و موقعیت جغرافیائی آن و قوم "یأجوج و مأجوج" دچار سرگشتگی ساخته است.

شأن نزول آیات

     ظاهر آیات حکایت میکند که قبلاً کسانی راجع به شخصیت ذوالقرنین از پیغمبر (ص) سؤال کرده اند و آیات قرآن نیز در جواب ایشان نازل شده است. چنانکه  ترمذی ، نسائی و احمد حنبل در کتاب مسند روایت کرده اند ، قریش به تحریک یهود ، راجع به چند موضوع از جمله شخصیت ذوالقرنین پرسیده اند : "این مرد کیست و کارهایش کدامست؟" همچنین "قرطبی" به نقل از "سدی" روایت میکند که یهود گفتند : "ما را خبر ده از سرگذشت پیغمبری که خدا بیش از یکبار نام او را در تورات ذکر نکرده" پیغمبر فرمود : "مقصودتان کدامست؟"   گفتند : "ذوالقرنین است"   همچنین "ابن جریر طبری" و  ابن کثیر وسیوطی در تفاسیر خود روایات زیادی در این باب ذکر نموده اند.

خصائص ذوالقرنین در قرآن

مواردی که در قرآن راجع به ذوالقرنین ذکر شده چنین خلاصه میگردد :

1)   کسی که یهود یا قریش به تحریک یهود درباره او از پیغمبر سؤال کرده اند ، در عرف و اصطلاح ایشان ذوالقرنین لقب داشته و این لقب را قرآن وضع نکرده بلکه سائلین از وی به این عنوان یاد نموده اند. به همین جهت قرآن میگوید :  "و یسئلونک عن ذی القرنین" یعنی ایشان راجع به ذوالقرنین از تو میپرسند.

2)     خداوند سلطنت و اسباب پیروزی به وی عطا فرموده.

3)   ذوالقرنین سه جنگ و لشکر کشی بزرگ داشته : الف) لشکرکشی غربی – در این حمله ذوالقرنین از کشور خود به سمت غرب رهسپار شده و همچنان راه پوئیده تا به سرزمینی رسیده که نسبت به او و کشورش مرز غربی محسوب میشده و چنین یافته است که گوئی خورشید در چشمه ای گل آلود فرو مینشیند.  ب) حمله شرقی – ذوالقرنین همچنان پیش میرانده تا به سرزمینی رسیده که اثری از آبادی در آن نبوده و قبائل بیابانگرد در آن میزیسته اند.  ج) در این حمله ذوالقرنین به تنگه کوهستانی رسیده که مردم نواحی آن وحشی و از تمدن و فرهنگ بی بهره بوده اند و پشت کوهستانی که مسکن ایشان بوده قوم خونخوار و ستمکاری میزیسته که در اصطلاح آنها "یأجوج و مأجوج" نامیده شده و پیوسته بر ایشان تاخته و آزارشان میدادند. ( آن پادشاه در تنگه کوهستانی برای جلوگیری از غارت و آزار قوم یأجوج و مأجوج سدی بنا نهاده که تنها از آجر و سنگ نبوده بلکه آهن نیز در آن به کار رفته است ، آن پادشاه به خدا و آخرت ایمان داشته ، او پادشاهی عادل و نسبت به رعیت مهربان بوده و درباره مغلوبین قساوت به خرج نمیداده ، آخرین مورد اینکه نسبت به مال حریص نبوده و چون مغلوبین خواستند برای ساختن سد مالی فراهم سازند و به او بدهند قبول نکرده و گفته : آنچه خدا به من عطا کرده مرا از اموال شما بی نیاز میکند ولی شما از زور و بازوی خود به من مدد دهید تا سدی آهنین برایتان بسازم )

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 4:4 PM  توسط همایون  | 

     امروز برای کاری بیرون رفتم از خونه به طرف دانشگاه ،سوار تاکسی که شدم یک بابایی شروع کرد به نالیدن بعدش هم گفت خدایا شکرت.

از دانشگاه که برمی گشتم خانومی با دخترش سوار شد و با لحنی اجباری گفت من 100 تومان بیشتر ندارم و داد به راننده ، کرایه 250 تومان میشد . لحن راننده با اون خانوم عوض شد .هر چند یک نفر دیگه رو هم سوار کرد. وقتی رسیدیم کرایم رو دادم به راننده ، گفت قابل نداره .

آدمها حرف زیاد میزنند (مثل خود من) از روی تقلید و بدون اینکه فکر کنند چی میگن.

بعد میزارن به حساب تعارف یا هرچیز دیگه.

می گویند یک ساعت فکر کردن بهتر از هفتاد سال عبادته.

خدایا نظری کن تا سکوت رو نشکنم مگه اینکه ارزشش رو داشته باشه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 1:46 PM  توسط نعیم  | 

 
+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 9:12 PM  توسط همایون  | 

 
+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 9:5 PM  توسط همایون  | 

اي دختران ! ميان شما ديده ام شبي
او را كه چون شما دلي از من ربود و برد
در آسمان نبود كه گويم فرشته بود
همچون شما به روي زمين راه مي سپرد
زلفش ؟ نه دود بود و نه زنجير ، زلف بود
چشمش ؟ نه سبز بود و نه آبي ، سياه بود
رويش ؟ نه سبزه بود و نه گلگون ، سپيد بود
ميلش ؟ نه عشق بود و نه تقوا ، گناه بود !
يادم نمانده دختركي بود يا زني
اما نمي گريخت از من تند و پر شتاب
اندام او نبود به نرمي چو ماهتاب
لبخند او نبود به گرمي چو آفتاب
هر چند چون زنان دگر جلوه ها فروخت
رخساره ام به ديدن او رنگ خود نباخت
بر من چو خيره گشت نگاهش مرا نسوخت
تنها گذشت در دلم اين آرزو كه كاش ...
اي دختران ميان شما گم شد او شبي

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 9:55 PM  توسط همایون  | 

سلام. دوستان خوب و صمیمی ، برای اینکه در وبلاگ تنوع به وجود بیاد تصمیم گرفتم از نعیم عزیز استفاده کنم. هنرمند ، نوازنده سه تار و اهل موسیقی. خلاصه خیلی گل پسره ، نمیدونم از کجاش براتون تعریف کنم. هواشو داشته باشین. با آرزوی موفقیت برای همه شما

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 10:15 PM  توسط همایون  | 

     در امور الهی جایی برای باور نیست

یقین باید کرد.

هر چیزی کمتر از یقین شایسته خداوند نیست.

                                                                  سیمون ویل

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 10:1 PM  توسط نعیم  | 

     با سلام به خوانندگان وبلاگ یکیتا

نعیم هستم و امیدوارم بتونیم مطالب خوبی رو با هم رد و بدل کنیم.

تشکر میکنم از همایون که این فرصت رو به من داد.     می بینمتون

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 9:58 PM  توسط نعیم  | 

بدون شرح (شاید بعد بنویسم)
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 10:21 PM  توسط همایون  |