|
|
|
|
|
خیلی ها عادت دارن برای وبلاگشون تولد بگیرن. من تا حالا نگرفتم و برام مهم نبوده. برای من این مهمتر
بوده که نوشته هام چقدر تونسته با دیگران ارتباط برقرار کنه و چقدر رضایت اونا رو جلب کرده. هر چند در مورد بسیاری از مطالب تخصصـی ، متـأسفانـه نظـری ابراز نشده. اما خوشحالـم تونستـم طی این مدت دوستای خوبی پیدا کنم و کسانی که شاید تعـدادشون کمـه اما باز هـم از نوشتـه ها لذت مییبرن. برای تنوع در ابراز اندیشه ها و سبک مطالب از دوستان خوبم کمک گرفتم. راهنمائیها و محبت دیگران تا امروز پشتیبانم بـوده و امیـدوارم همیشه همینطور باشه. ابوذر عزیز چنـد مطلـب نوشت و حالا هـم نعیـم عزیز نوشته های خیلی خوبی گذاشته که خودم بسیار لذت بردم و حتماً شما هم همین نظر رو داشتید. دلم میخواد بتونم همکاری خودمو با اون حفظ کنـم و باز هم نوشتـه های این وبلاگ ارزش سپـری کردن اوقات شما رو داشته باشن. چهارشنبه دوم آذر ۸۴ اولین مطلب خودمو نوشتم و امروز چهارشنبه چهارم آذر ۸۸ دلم میخواد بدونم چه مطلبی برای شما جالب تره. از همه کسانی که لطف داشتن و دارن سپاسـگزارم. |
||
|
|
|
|
|
نمیدونم این خصلت ما ایرانی ها چیه که بعد از فوت دیگران به یادشون میفتیم و از اونا تعریف میکنیم
یا از شرمندگـی رفتـارهـای ناپسنـد در مورد دیگـران و کسانی که هنگام زنـده بودن به یادشون نبودیـم ، دیدنشون نمی رفتیم و ... گریه میکنیم. به همین زودی چهـل روز از فوت پسر دائیـم گذشت. خیلی دلم براش تنـگ شده. برای شوهـر خالـه مـادرم که در پستهـای قبل از اون بزرگوار نوشته بودم ، پدربزرگ مهربانم و دیگر بستگان خوبم ، برای اونا هم همینطور. از خدا برای همه اون عزیزان طلب آمرزش و رحمت دارم.
|
||
|
|
|
|
|
من دلم مي خواهد خانه اي داشته باشم پر دوست شست و شوي دلهاست روي آن با قلم سبز بهار مي نويسم اي يار فريدون مشيري |
||
|
|
|
|
|
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده!
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم . ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد ! بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم! صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات ! پرسید مامانت خانه نیست ؟ پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟ پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد. بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم. خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟ سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم. قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .. |
||
|
|
|
|
|
روزگاری اساس دین بر روی ترس بود و امروز پایه آن بر امید استوار است. هنوز هم پایه دین بر روی ترس است. ما برای عشق به زندگی طالب خلود و بقا نیستیم بلکه برای ترس از مرگ طالب آن هستیم. غالبا از زندگی و زحمات دائمی، بیماری ها، ناامیدی ها و نگرانی ها خسته می شویم و مانند سزار فکر می کنیم که دیگر به حد کافی زندگی کرده ایم. حیوانات از مرگ نمی ترسند زیرا جز در لحظات فرار که می بینند که حیوان دیگری گرفتار مرگ شده از آن سر در نمی آورند تا آنکه مرگ خود آنها را دریابد و آن وقت هم برای اظهار نظر خیلی دیر است. هنگامی که حیوان انسان می گردد و حافظه اش تکمیل می گردد و شروع به پیش بینی می کند به وجود مرگ پی می برد، در این هنگام است که برای آرامش خاطر خود بقا و خلود را اختراع می کند. ویکتور هوگو می گوید زادن یعنی محکوم به مرگ شدن در مدتی نامعین. ترس از مرگ آغاز دین است. لذات فلسفه ص430 ویل دورانت |
||
|
|
|
|
|
تشنه چشماتم منو سیرابم کن
منو با لالایی دوباره خوابم کن بگو این آرامش تا ابد پابرجاست حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست |
||