تبليغاتX
یکیـتا
گذري در موسیقی ( کلاسیک و سنتی ) ، ادبيات ، روانشناسی و ...
خیلی ها عادت دارن برای وبلاگشون تولد بگیرن. من تا حالا نگرفتم و برام مهم نبوده. برای من این مهمتر

بوده که نوشته هام چقدر تونسته با دیگران ارتباط برقرار کنه و چقدر رضایت اونا رو جلب کرده. هر چند در

مورد بسیاری از مطالب تخصصـی ، متـأسفانـه نظـری ابراز نشده. اما خوشحالـم تونستـم طی این مدت

دوستای خوبی پیدا کنم و کسانی که شاید تعـدادشون کمـه اما باز هـم از نوشتـه ها لذت مییبرن. برای

تنوع در ابراز اندیشه ها و سبک مطالب از دوستان خوبم کمک گرفتم. راهنمائیها و محبت دیگران تا امروز

پشتیبانم بـوده و امیـدوارم همیشه همینطور باشه. ابوذر عزیز چنـد مطلـب نوشت و حالا هـم نعیـم عزیز

نوشته های خیلی خوبی گذاشته که خودم بسیار لذت بردم و حتماً شما هم همین نظر رو داشتید. دلم

میخواد بتونم همکاری خودمو با اون حفظ کنـم و باز هم نوشتـه های این وبلاگ ارزش سپـری کردن اوقات

شما رو داشته باشن. چهارشنبه دوم آذر ۸۴ اولین مطلب خودمو نوشتم و امروز چهارشنبه چهارم آذر ۸۸

دلم میخواد بدونم چه مطلبی برای شما جالب تره. از همه کسانی که لطف داشتن و دارن سپاسـگزارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 7:27 PM  توسط همایون  | 

    نمیدونم این خصلت ما ایرانی ها چیه که بعد از فوت دیگران به یادشون میفتیم و از اونا تعریف میکنیم

یا از شرمندگـی رفتـارهـای ناپسنـد در مورد دیگـران و کسانی که هنگام زنـده بودن به یادشون نبودیـم ،

دیدنشون نمی رفتیم و ... گریه میکنیم.

     به همین زودی چهـل روز از فوت پسر دائیـم گذشت. خیلی دلم براش تنـگ شده. برای شوهـر خالـه

مـادرم که در پستهـای قبل از اون بزرگوار نوشته بودم ، پدربزرگ مهربانم و دیگر بستگان خوبم ، برای اونا

هم همینطور. از خدا برای همه اون عزیزان طلب آمرزش و رحمت دارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 7:5 PM  توسط همایون  | 

من دلم مي خواهد

خانه اي داشته باشم پر دوست
کنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسي مي خواهد
وارد خانه پر عشق و صفايم گردد
يک سبد بوي گل سرخ
به من هديه کند
شرط وارد گشتن

شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يک دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي کوبم

روي آن با قلم سبز بهار

مي نويسم اي يار
خانه ي ما اينجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانه دوست کجاست؟

فريدون مشيري

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 11:49 PM  توسط نعیم  | 

   وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده!

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد!

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد !

    بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم!
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد !انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم.
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ !

صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات !
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد.

پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست.
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم.
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار !
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم.
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات!

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد.

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم.
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم.

    روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟
فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد.

    وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم ... دلم خیلی برای دوستم تنگ شد اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم.
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم.
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد.
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات !
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده.

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم!
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم.
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم.
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات!
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم.
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی.
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت!

    قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ....

به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند...
عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند...
بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند...
محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 3:3 AM  توسط نعیم  | 

روزگاری اساس دین بر روی ترس بود و امروز پایه آن بر امید استوار است.  

     هنوز هم پایه دین بر روی ترس است. ما برای عشق به زندگی طالب خلود و بقا نیستیم بلکه برای ترس از مرگ طالب آن هستیم.

غالبا از زندگی و زحمات دائمی، بیماری ها، ناامیدی ها و نگرانی ها خسته می شویم و مانند سزار فکر می کنیم که دیگر به حد کافی زندگی کرده ایم.

    حیوانات از مرگ نمی ترسند زیرا جز در لحظات فرار که می بینند که حیوان دیگری گرفتار مرگ شده از آن سر در نمی آورند تا آنکه مرگ خود آنها را دریابد و آن وقت هم برای اظهار نظر خیلی دیر است.

هنگامی که حیوان انسان می گردد و حافظه اش تکمیل می گردد و شروع به پیش بینی می کند به وجود مرگ پی می برد، در این هنگام است که برای آرامش خاطر خود بقا و خلود را اختراع می کند.

ویکتور هوگو می گوید زادن یعنی محکوم به مرگ شدن در مدتی نامعین. ترس از مرگ آغاز دین است.

لذات فلسفه  ص430  ویل دورانت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 2:2 AM  توسط نعیم  | 

تشنه چشماتم منو سیرابم کن

منو با لالایی دوباره خوابم کن

بگو این آرامش تا ابد پابرجاست

حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست

سایت حمید طالب زاده

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 7:55 PM  توسط همایون  |